تبليغاتX
حقوق زنان حقوق بشر است

مقدمه:

در رابطه با این گزارش گفتنی است که این گزارش بر اساس تجربیات فردی من است - که به جرم همکاری با گروهای سیاسی به 8 سال حبس تعزیری محکوم و در طی سالهای 1372-1368 در زندان تبریز محبوس شده بودم - نوشته شده است چرا که در آن سالها ابتدا بند ما، بند 12 (نسوان گروهکی ) بود و تعداد ما درآنجا 14 نفر بود ولی به تدریج که زندانیان سیاسی از بند 12 آزاد شدند و تعداد ما به 8 نفر رسید ما را به بند نسوان جرایم منتقل کردند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1 آبان1386ساعت 20:16 توسط شهناز غلامی |

«حسنا را دیدم. خیلی ترسیده بود. بچه هفت هشت ساله. مثل یک بچه گنجشک، بی‌پناه شده بود. دستگیری و نگرانی‌های مادرش را دیده بود. شاهد یک روز تمام، کشمکش میان مادرش و نیروهای اطلاعاتی بوده است. چنان ترسیده بود که از همه می‌ترسید. چنان ترسیده بود که من را هم نشناخت. ترسید... با مهربانی، دستش را در دستم گرفتم. سرد بود. می‌لرزید. رعشه اندامش، از دست‌های لاغر و استخوانی‌اش، به دستان من، منتقل می‌شد. می‌ترسید به من نگاه کند. خودم را معرفی کردم. وقتی نام ... را شنید، انگار حافظه‌اش را که از دست داده بود، دوباره باز یافت. من را مثل مادرش، در آغوش کوچکش کشید. بغض و عق انباشته در گلویش، باز شد. گریه سر داد. هق‌هق می‌کرد و در حالی که قطره‌های اشگ‌های درشتش، از گونه‌های لاغر و استخوانی‌اش جاری می‌شدند، همه دردهایش را به من می‌گفت. خوب! بچه بود دیگه. بزرگتری را پیدا کرده بود. شکایت می‌کرد. از همه چیز شکایت می‌کرد. اما اشگ‌هایش، امانش نمی‌دادند. بریده بریده، حرف می‌زد.»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1 آبان1386ساعت 20:10 توسط شهناز غلامی |